چاق و لاغر (چخوف)
 
اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی
 
 
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 15:5 ::  نويسنده : امیر نمازی

 

چاق و لاغر

 

 

دو دوست در ایستگاه راه آهن نیکولایوسکایا ، به هم رسیدند: یکی چاق و دیگری لاغر. از لبهای چرب مرد چاق که مثل آلبالوی رسیده برق میزد پیدا بود که دمی پیش در رستوران ایستگاه ، غذایی خورده است ؛ از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام میرسید. اما از دستهای پر از چمدان و بار و بندیل مرد لاغر معلوم بود که دمی پیش از قطار پیاده شده است ؛ او بوی تند قهوه و ژامبون میداد. پشت سر او زنی تکیده ، با چانه ی دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزی بلندقد با چشمهای تنگ ــ فرزند او ــ ایستاده بودند. مرد چاق به مجرد دیدن مرد لاغر فریاد زد:

 

ــ هی پورفیری! تویی؟ عزیزم! پارسال دوست ، امسال آشنا!

 

مرد لاغر نیز شگفت زده بانگ زد:

 

ــ خدای من! میشا! یار دبستانی من! این طرف ها چکار میکنی پسر؟

 

دوستان ، سه بار ملچ و ملوچ کنان روبوسی کردند و چشم های پر اشکشان را به هم دوختند. هر دو ، خوشحال و مبهوت بودند. مرد لاغر ، بعد از روبوسی گفت:

 

ــ رفیق عزیز خودم! اصلاً انتظارش را نداشتم! می دانی ، این دیدار ، به یک هدیه ی غیرمنتظره میماند! بگذار حسابی تماشات کنم! بعله … خودشه … همان خوش قیافه ای که بود! همان شیک پوش و همان خوش تیپ! خدای من! خوب ، کمی از خودت بگو: چکارها میکنی؟ پولداری؟ متاهلی؟ من ، همانطوری که می بینی در بند عیال هستم … این هم زنم لوییزا … دختریست از فامیل وانتسباخ … زنم آلمانی است و لوترین … این هم پسرم ، نافاناییل … سال سوم متوسطه است … نافا جان ، پسرم ، این آقا را که می بینی دوست من است! دوره ی دبیرستان را با هم بودیم.

 

نافاناییل بعد از دمی تامل و تفکر ، کلاه از سر برداشت. مرد لاغر همچنان ادامه داد:

 

ــ آره پسرم ، در دبیرستان ، با ایشان هم دوره بودم! راستی یادته در مدرسه چه جوری سر به سر هم میگذاشتیم؟ یادم می آید بعد از آنکه کتابهای مدرسه را با آتش سیگار سوراخ سوراخ کردی اسمت را گذاشتیم هروسترات ؛ اسم مرا هم بخاطر آنکه پشت سر این و آن صفحه میگذاشتم گذاشته بودید افیالت. ها ــ ها ــ ها! چه روزهایی داشتیم! بچه بودیم و از دنیا بیخبر! نافا جان پسرم! نترس! بیا جلوتر … اینهم خانمم ، از فامیل وانتسباخ … پیرو لوتر است …

 

نافاناییل پس از لحظه ای تفکر ، حرکتی کرد و به پشت پدر پناه برد. مرد چاق در حالی که دوست دیرین خود را مشتاقانه نگاه میکرد پرسید:

 

ــ خوب ، حال و احوالت چطور است؟ کجا کار میکنی؟ به کجاها رسیده ای؟

 

ــ خدمت میکنم ، برادر! دو سالی هست که رتبه ی پنج اداری دارم ، نشان « استانیسلاو » (از نشانهای عصر تزار) هم گرفته ام ؛ حقوقم البته چنگی به دل نمیزند … با اینهمه ، شکر! زنم معلم خصوصی موسیقی است ، خود من هم بعد از وقت اداری قوطی سیگار چوبی درست میکنم ــ قوطیهای عالی! و دانه ای یک روبل می فروشمشان. البته به کسانی که عمده میخرند ــ ده تا بیشتر ــ تخفیفی هم میدهیم. خلاصه ، گلیم مان را از آب بیرون میکشیم … می دانی در سازمان عالی اداری خدمت میکردم و حالا هم از طرف همان سازمان ، به عنوان کارمند ویژه ، به اینجا منتقل شده ام … قرار است همین جا خدمت کنم ؛ تو چی؟ باید به پایه ی هشت رسیده باشی! ها؟

 

ــ نه برادر ، برو بالاتر. مدیر کل هستم … همردیف ژنرال دو ستاره …

 

در یک چشم به هم زدن ،‌ رنگ از صورت مرد لاغر پرید. درجا خشکش زد اما لحظه ای بعد ، تبسمی بزرگ عضلات صورتش را کج و معوج کرد. قیافه اش حالتی به خود گرفت که گفتی از چهره و از چشمهایش جرقه می جهد. در یک چشم به هم زدن خود را جمع و جور کرد ، پشتش را اندکی خم کرد و باریک تر و لاغرتر از پیش شد … حتی چمدانها و بقچه هایش هم جمع و جور شدند و چین و چروک برداشتند … چانه ی دراز زنش ،‌ درازتر شد ؛ نافاناییل نیز پشت راست کرد ، « خبردار » ایستاد و همه ی دگمه های کت خود را انداخت …

 

ــ بنده … حضرت اجل … بسیار خوشوقتم! خدا را سپاس می گویم که دوست ایام تحصیل بنده ، به مناصب عالیه رسیده اند!

 

مرد چاق اخم کرد و گفت:

 

ــ بس کن ، برادر! چرا لحنت را عوض کردی؟ دوستان قدیمی که با هم این حرف ها را ندارند! این لحن اداری را بگذار کنار!

 

مرد لاغر در حالی که دست و پای خود را بیش از پیش جمع میکرد گفت:

 

ــ اختیار دارید قربان! … لطف و عنایت جنابعالی … در واقع آبیست حیات بخش … اجازه بفرمایید فرزندم نافاناییل را به حضور مبارکتان معرفی کنم … ایشان هم ،‌ همسرم لوییزا است … لوترین هستند …

 

مرد چاق ، باز هم می خواست اعتراض کند اما آثار احترام و تملق ، بر چهره ی مرد لاغر چنان نقش خورده بود که جناب مدیر کل ، اقش گرفت و لحظه ای بعد از او روگردانید و دست خود را من باب خداحافظی ، به طرف او دراز کرد.

 

مرد لاغر ، سه انگشت مدیر کل را به نرمی فشرد ، با تمام اندام خود تعظیم کرد و مثل چینی ها خنده ی ریز و تملق آمیزی سر داد ؛ همسرش نیز لبخند بر لب آورد. نافاناییل پاشنه های پا را به شیوه ی نظامی ها محکم به هم کوبید و کلاه از دستش بر زمین افتاد. هر سه ، به نحوی خوشایند ، شگفت زده و مبهوت شده بودند.



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







درباره وبلاگ

به وبلاگ هنر ایران زمین خوش اومدی عزیزم.
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی و آدرس honariranzamin.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 35
بازدید ماه : 32
بازدید کل : 28490
تعداد مطالب : 49
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1