اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی |
|||
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : امیر نمازی
سکوت یا پُر حرفی ؟
یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا هیچکی نبود ، زیر گنبد کبود دو تا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی میکردند. کریوگر استعدادهای فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آنکه باهوش باشد ، محجوب و سر به زیر و ضعیف النفس بود ــ اولی حراف و خوش بیان ، دومی ، آرام و کم سخن.
روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را به دام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود ، مدام زبانبازی میکرد و یکبند قربان صدقه ی او میرفت اما اسمیرنف که مهر سکوت بر لب زده بود ، مدام پلک میزد و از سر حرص و حسرت ، لبهای خود را می لیسید. کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان ، پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. وقتی هم که مراجعت کرد ، چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی در آورد که شبیه به بشکن بود. اسمیرنف ، با حقد و حسد پرسید:
ــ تو برادر ، در این جور کارها مهارت عجیبی داری! راستی چطور از عهده اش بر می آیی؟ تا پهلویش نشستی ، فوری ترتیب کار را دادی … تو آدم خوش شانسی هستی!
ــ تو هم می خواستی بیکار ننشینی! سه ساعت تمام همانجا نشستی و لام تا کام نگفتی و بر و بر نگاهش کردی ــ مثل سنگ ، لال شده بودی. نه برادر! در دنیای امروز از سکوت ، چیزی عاید انسان نمیشود! آدم ، باید حراف و سر زباندار باشد! میدانی چرا از عهده ی هیچ کاری بر نمی آیی؟ برای اینکه آدم شل و ولی هستی!
اسمیرنف ، منطق دوست را پذیرا شد و تصمیم گرفت اخلاق خود را تغییر بدهد. بعد از ساعتی بر حجب و کمرویی خود فایق آمد ، رفت و کنار مردی که کت و شلوار سرمه ای رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود. همصحبت او مردی بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم ، بارانی از سوالهای مختلف ، به ویژه در زمینه ی مسایل علمی ، بر سر او بارید. می پرسید که آیا اسمیرنف از زمین و از آسمان خوشش می آید یا از قوانین طبیعت و از زندگی مشترک جامعه ی بشری ، احساس رضایت میکند؟ به طور ضمنی درباره ی آزاداندیشی اروپاییان و وضع زنان امریکایی نیز سوالهایی کرد. اسمیرنف که بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عین حال با شور و هیجان ، پاسخهای منطقی میداد. اما ــ باور کنید ــ هنگامی که مرد سرمه ای پوش در یکی از ایستگاه ها بازوی او را گرفت و با لبخندی موذیانه گفت: « همراه من بیایید! » ، سخت دچار بهت و حیرت شد.
به ناچار همراه مرد سرمه ای پوش از قطار پیاده شد و از آن لحظه ، چون قطره آبی که بر خاک تشنه لب صحرا چکیده باشد ، ناپدید شد.
دو سال از این ماجرا گذشت. بین دو دوست ، بار دیگر ملاقاتی دست داد. اسمیرنف ، رنگ پریده و تکیده و نحیف شده بود ــ پوستی بر استخوان. کریوگر متعجبانه پرسید:
ــ کجاها غیبت زده بود برادر؟
اسمیرنف به تلخی لبخند زد و رنج هایی را که طی دو سال گذشته ، متحمل شده بود ، برای دوست خود تعریف کرد.
ــ می خواستی حرفهای زیادی نزنی! می خواستی وراجی نکنی! می خواستی مواظب حرف زدنت میشدی! مگر نشنیده ای که زبان سرخ ، سر سبز میدهد بر باد؟ آدم باید زبانش را پشت دندانهایش حبس کند! نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |