اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی |
|||
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 15:15 :: نويسنده : امیر نمازی
نقل از دفتر خاطرات یک دوشیزه
13 اکتبر: بالاخره بخت ، در خانه ی مرا هم کوبید! می بینم و باورم نمیشود. زیر پنجره های اتاقم جوانی بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سیاه چشم ، قدم می زند. سبیلش محشر است! با امروز ، پنج روز است که از صبح کله ی سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم میزند و از پنجره های خانه مان چشم بر نمیدارد. وانمود کرده ام که بی اعتنا هستم.
15 اکتبر: امروز از صبح ، باران می بارد اما طفلکی همانجا قدم می زند ؛ به پاداش از خود گذشتگی اش ، چشمهایم را برایش خمار کردم و یک بوسه ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا میکند که « طرف » ، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست که زیر شرشر باران ، خیس میشود. راستی که خواهرم چقدر امل است! آخر کجا دیده شده که مردی گندمگون ، عاشق زنی گندمگون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. میگفت: « گرچه ممکن است آدم حقه باز و دغلی باشد اما کسی چه میداند شاید هم آدم خوبی باشد » حقه باز! … این هم شد حرف؟! … مادر جان ، راستی که زن بی شعوری هستی!
16 اکتبر: واریا مدعی است که من زندگی اش را سیاه کرده ام. انگار تقصیر من است که « او » مرا دوست میدارد ،نه واریا را! یواشکی از راه پنجره ام ، یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که چقدر نیرنگباز است! با تکه گچ ، روی آستین کتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روی دیوار مقابل نوشت: « مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد » و نوشته اش را فوری پاک کرد. نمیدانم علت چیست که قلبم به شدت می تپد.
17 اکتبر: واریا آرنج خود را به تخت سینه ام کوبید. دختره ی پست و حسود و نفرت انگیز! امروز « او » مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره های خانه مان اشاره کرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه می چیند! لابد دارد پلیس را می پزد! … راستی که مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مکار و شگفت آور و دلفریب هستند!
18 اکتبر: برادرم سریوژا ، بعد از یک غیبت طولانی ، شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت کند به بستر برود ، به کلانتری محله مان احضارش کردند.
19 اکتبر: پست فطرت! مردکه ی نفرت انگیز! این موجود بی شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به کمین نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود ، دستگیر کند.
« او » امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و می توانم ». حیوان کثیف! … زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم! نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |