اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی |
|||
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 15:17 :: نويسنده : امیر نمازی
ناکامی
ایلیا سرگی یویچ پپلف و همسرش کلئوپاترا پترونا ، پشت در اتاق ، گوش ایستاده و حریصانه سرگرم استراق سمع بودند. از قرار معلوم در پس در اتاق پذیرایی کوچکشان دو نفر به هم اظهار عشق میکردند. « اظهار کنندگان » عبارت بودند از ناتاشنکا دختر آقای پپلف و شچوپکین دبیر آموزشگاه شهرشان. پپلف که از شدت هیجان و بی تابی سراپا میلرزید و دستهایش را به هم میمالید ، زیر لب نجواکنان گفت:
ــ دارد به قلاب نک می زند! پترونا تو باید حواست را کاملاً جمع کنی و همین که صحبتشان به احساسات و این جور حرفها رسید فوراً بدو و شمایل مقدسین را از روی دیوار بردار و راه بیفت تا دعای خیرشان کنیم … باید غافلگیرشان کرد … باید مچشان را سر بزنگاه بگیریم … و دعای خیرشان کنیم … دعای خیر کردن جزو امور مقدس است ، کسی را که دعای خیرش کنند ، دیگر نمیتواند از زیر بار ازدواج شانه خالی کند … اگر هم یک وقت خواست طفره برود ، ناچار با دادگستری سر و کار پیدا میکند.
و اما در همان لحظه و پشت همان در ، شچوپکین در حالی که چوب کبریتی را به شلوار شطرنجی خود میکشید تا بگیراند ، خطاب به ماشنکا میگفت:
ــ از این اخلاقتان دست بردارید! هرگز به شما نامه ای ننوشته ام!
دختر جوان که یکبند ادا و اطوار می آمد و گهگاه هیکل خود را در آینه برانداز میکرد ، جواب داد:
ــ شما گفتید و من باور کردم! خط شما را فوری شناختم! راستی که آدم عجیب و غریبی هستید! دبیر تعلیم خط و خطش اینقدر خرچنگ قورباغه! با آن خط بدی که دارید ، چطور میتوانید خوشنویسی یاد بدهید؟
ــ هوم! … چه اهمیتی دارد؟ در تعلیم خط ، مهم اصل خوش نویسی نیست بلکه مهم آن است که شاگردها سر کلاس چرت نزنند. من وقتی شاگردهایم را در حال چرت زدن می بینم ، خط کش را بر میدارم و می افتم به جانشان … تازه چه فرقی میکند خط یکی خوب باشد یا بد؟ … من معتقدم که خط خوش یعنی حرف مفت! مثلاً نکراسف با آنکه خط گندی داشت ، نویسنده ی خوبی بود. نمونه ی خط او را در کتاب مجموعه ی آثارش چاپ کرده بودند.
ــ بین شما و نکراسف از زمین تا آسمان تفاوت هست …
آنگاه آه کشید و افزود:
ــ اگر نویسنده ای از من خواستگاری کند ، بی معطلی زنش میشوم تا چپ و راست بعنوان یادگاری برایم شعر بنویسد!
ــ اینکه کاری ندارد! من هم بلدم برایتان شعر بنویسم.
ــ مثلاً درباره ی چی ؟
ــ درباره ی عشق … احساسات … چشمهایتان … اشعاری بنویسم که از خود بی خود شوید … اشکتان در بیاید! راستی اگر برایتان شعر عاشقانه بنویسم ، اجازه خواهید داد ، دستتان را ببوسم؟
ــ چه تقاضای مهمی؟! … الآنش هم اگر بخواهید ، میتوانید دستم را ببوسید!
شچوپکین از جای خود جهید و با چشمهایی از حدقه برآمده ، لبهایش را به دست نرم ناتاشنکا که بوی صابون تخم مرغی می داد ، فشرد. در همین هنگام پپلف ، آرنج خود را شتابان به پهلوی کلئوپاترا پترونا زد ، رنگ رخسارش به سفیدی گچ شد ، دگمه های کتش را با عجله انداخت و گفت:
ــ بجنب! شمایل! شمایل را از روی دیوار بردار! راه بیفت ، زن! یالله بجنب!
آنگاه بدون اتلاف وقت ، در اتاق را چارطاق باز کرد و دستهایش را به طرف آسمان گرفت و با چشمهای آلوده به اشکش پلک زد و گفت:
ــ بچه ها! … دعای خیرتان میکنم … بچه های عزیز … خداوند خوشبختتان کند … اولاد فراوان داشته باشید …
مادر نیز که از فرط خوشحالی اشک می ریخت ، گفت:
ــ من … من هم دعای خیرتان می کنم … عزیزان من انشاالله خوشبخت شوید ، پا به پای هم پیر شوید!
آنگاه رو کرد به شچوپکین و ادامه داد:
ــ آه ، شما یگانه گنجینه ام را از من می گیرید! دخترم را دوست داشته باشید … با او مهربان باشید …
دهان شچوپکین بینوا از ترس و تعجب باز ماند ، شبیخون والدین ناتاشنکا آنقدر جسورانه و غیرمنتظره بود که مرد جوان فرصت نیافت حتی کلمه ای بر زبان بیاورد. در حالی که از وحشت سراپا میلرزید ، با خود فکر کرد: « ای داد بیداد ، دم به تله دادم! غافلگیرم کردند! کار زار است! محال است بتوانم از این معرکه جان سالم بدر ببرم! »
بناچار سر خود را از سر تسلیم خم کرد تا شمایل را بالای آن بگیرند ، انگار میخواست بگوید: « تسلیم میشوم! » پدر ناتاشنکا که او نیز اشک میریخت ، گفت:
ــ دعا … دعای خیر می کنم. ناتاشنکا دخترم … برو کنارش بایست … پترونا ، شمایل را بده من …
اما در این لحظه ، پدر ناگهان از گریستن باز ماند و چهره اش از شدت خشم ، کج و معوج شد. با حالتی آکنده از غیظ و عصبانیت رو کرد به پترونا و داد زد:
ــ خنگ خدا! کله پوک! ببین بجای شمایل چه میدهد دستم!
ــ وای خدا مرگم بده!
راستی مگر چه شده بود ؟
شچوپکین نگاه آمیخته به ترس و وحشت خود را به شمایل دوخت و در همان آن پی برد که نجات یافته است: در آن هیر و ویر ، والده ی ناتاشنکا بجای شمایل مقدس ، عکس لاژچنیکف نویسنده را از دیوار برداشته بود. پپلف پیر و کلئوپاترا پترونا تصویر در دست ، حیران و شرمنده ایستاده بودند. در این میان آقای دبیر با استفاده از آشفتگی وضع ، پا به فرار گذاشت. نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |