اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی |
|||
شخصیت ها: رومئو Romeo پسرمونتاگیو مونتاگیو Montague بزرگ خاندان مونتاگیودرورنا-پدر رومئو خانم مونتاگیو Lady montague مادر رومئو بن ولیو Benvolio خویشاوندمونتاگیو-دوست رومئو آبراهام Abraham خدمتگارخانواده مونتاگیو بالتازار Balthasar خدمتگارمخصوص رومئو ژولیت Juliet دخترکپیولت کپیولت Capulet بزرگ خاندان کپیولت-پدرژولیت خانم کپیولت Lady Capulet مادرژولیت دایه Nurse پرستارژولیت تیبالت Tybalt خویشاوند کپیولت پتروچیو Petuchio همراه تیبالت برادرزاده ی کپیولت Capulets Cousin همسرایان Chorus سمپسون Sampson خدمه گرگوری Gregory خدمه پیتر Peter دلقک خدمتگاران دیگر Other servingmen اسکالوس Escalus حاکم ورونا پاریس Paris خویشاونداسکالوس-خواستگارژولیت مرکوشیو Mercutio خویشاونداسکالوس-دوست رومئو خدمتگارپاریس Paris Page پدرلارنس Friar Lawrence راهب پدرجان Friar John راهب عطار Apothecary داروساز چند همشهری Three or Four Citizens (سه تا چهار) نوازندگان Three musicians (سه تا چهار) قراولان Three watchmen (سه تا) میهمانها-نقابدارها-مشعلدارها-پسرکی باطبل-نوازندگان-آقایان وخانمهای محترم-خدمه ی تیبالتها-خدمتگاران دیگر. پرده ی اول رومئو و ژولیت پیش درآمد همسرایان وارد می شوند دوخانواده دو قوم-یکسان در شان ومقام در ورنا-شهری زیبا-شهری خوش نام زخم دیرین بردل-کینه ای کهنه برجان دست می آلایندیاران-خیره-برخون یاران نطفه عشقی شوم می روید-ازجهان برین جفتی دلداده می ربایدباستارگان قرین تا مگرپایان گیرداین کژآیین بی پایان باپ÷واک رعب انگیزعشقی مرگ-نشان قصه ای داریم امشب-صحنه ایی پرشور-پرمعنا قصه ای شیرین به چشم وگوش-اماتلخ وپرسودا گوش می خواهیم شنوا-چشم می خواهیم گریان نقص اگر می بینیدازماست-کیست بی نقصان صحنه ی اول (سمپسون وگرگوری-دستی برشمشیرودستی بر سپر-ازخانه ی کپیولت خارج می شوند) سمپسون: گرگوری-به مردانگی سوگند-مابزدل نیستیم. گرگوری: البته-وگرنه بع بع می کردیم. سمپسون: یعنی گردن به زورنمی دهیم-شمشیرمی کشیم. گرگوری: سرت را بالابگیر-ببینم گردنی هست؟ سمپسون: خشم بگیرم زودشمشیر می کشم. گرگوری: امادیرخشم می گیری. سمپسون: حتی سگی ازفامیل مونتاگیومراتحریک می کند. گرگوری: تحریک یعنی فرار-شجاعت یعنی ایستادن-اگر تحریک شدی فرارکن. سمپسون: سگی ازفامیل مونتاگیومراهم تحریک به ایستادن می کند.من باهمه ی آنهاسرجنگ دارم-زن یامرد-فرقی نمی کند. گرگوری: این نشانه ی ضعف است. سمپسون: آدم ضعیف باهمه دشمنی می کند.* سمپسون: حق باتوست.زنان رامعاف می کنم.آنهابه کاردیگری می آیند.امامردان-مردانشان راازکارمی اندازم. گرگوری: آقاجان-جنگ میان ماواربابان ماست. سمپسون: فرقی نمی کند.من رحم نمی کنم. هنگام جنگیدن بامردان-بایدبازنان محترمانه رفتارکرد.قدرمردرابهترمی شناسند. گرگوری: آری-زنان بایک نگاه تورا می شناسند.** ماده هاقدرنرخودراخوب می دانند. بکش بیرون...کاردت را.کسی ازخانه مونتاگیوها می آید. (آبراهام وخدمتگاری دیگرواردمی شوند.) سمپسون: کاردمن بیرون است.توشروع کن-پشت سرتوآماده ام. گرگوری: آماده ی فرار؟ سمپسون: به من اعتمادکن. گرگوری: نه-قابل اعتمادنیستی. سمپسون: کاری کنیم که قانون طرف ماباشد.بگذارآنهاشروع کنند. گرگوری: من روی ترش می کنم-هرطورمی خواهندتعبیرکنند. سمپسون: نه-هرطورجرات دارند.من شستم راگازمی گیرم.اینطور!ازصدناسزابدتراست. (سمپسون شست خودرابه علامت بی ادبی گازمی گیرد.) آبراهام: شست خودرابه طرف ماگازمی گیرید-آقا؟ سمپسون: شست خودم بود-حضرت آقا. گرگوری: شست خودتان رابه ماحواله می کنید-آقا؟ سمپسون: (کنار.به گرگوری)اگربگویم بله حق باماخواهدبود؟ گرگوری: (کنار.به سمپسون)نه. سمپسون: نخیرآقا.من به شماحواله ندادم.اماشست انگشتم راگازگرفتم-آقا. گرگوری: سرجنگ داریدحضرت آقا؟ آبراهام: جنگ فرمودید؟ نخیرآقا. سمپسون: اگردارید-آقامن حاضرم.ارباب من هم به خوبی ارباب شماست. ابراهام: بهترنیست-درست؟ سمپسون: خب...ا..! (بن ولیوواردمی شود.) گرگوری: (کنار.به سمپسون)بگوارباب مابهتراست-یکی ازاقوام ارباب می آید. سمپسون: نه-ارباب مابهتراست آقا. آبراهام: ترسودروغگو! سمپسون: اگرمردی شمشیربکش-گرگوری یادت باشد-سریع وپرصدا. (آنها می جنگند.) بن ولیو: (شمشیرش رامی کشد)کافیست احمقها.شمشیرهاراغلاف کنید.معلوم هست چه می کنید؟ (تیبالت-شمشیرکشان واردمی شود.) تیبالت: چه؟ براین بیچاره های ناتوان شمشیرمی کشید؟ برگردبن ولیو-و مرگ خودرابین. بن ولیو: قصدمن صلح دادن بود.شمشیرت را غلاف کن. یابکوش این مردان راازهم جداکنیم. تیبالت: صلح-باشمشیرآخته!ازاین کلمه بیزارم- همانقدرکه ازجهنم-و همه ی مونتاگیوها-وتو! ازخودت دفاع کن بزدل. (می جنگد) (سه چهارنفرباچوب وچماق واردمی شوند) چماقدارها: چوب-چماق-شمشیر!حمله!تارومارشان کنید! مرگ بر کپیولت ها!مرگ بر مونتاگیوها! (کپیولت وهمسرش با لباس خانه واردمی شوند) کپیولت: این چه بلوایی است؟شمشیربلندمرابیاورید-اهه! خانم کپیولت: عصا-عصابیاورید.شمشیربرای چه؟ (مونتاگیوی پیروهمسرش واردمی شوند) کپیولت: شمشیرم کو.مونتاگیوی خرفت هم اینجاست. برق شمشیرش را به چشم من می کشد. مونتاگیو: کپیولت فرومایه!رهایم کنید.بایدنشانشان بدهم. خانم مونتاگیو: حق نداری قدمی به به دشمن نزدیک شوی. (شاهزاده اسکالوس با ملتزمین واردمی شوند) شاهزاده: ای دشمنان صلح-ای رعایای سرکش. ای حرمت شکنان این سرای برادرکش خون همسایه است این که برتیغتان زنگارخورده. نمی شنوند-آی مردان-جانوران که خون ارغوانی ازخشمتان به خروش آمده. هشدارمی دهم که سلاح بدخواه خودبرزمین افکنید وبه سخنان حاکم خشمگین خودگوش کنید. سه بارفتنه محلی به خاطرحرف های پ توسط شما-کپیولت پیر-وشمامونتاگیو- آرامش خیابانهای صلح آمیزمارابرهم زد ومردم باستانی وروناراواداشته تا شمشیرهای زنگارگرفته راازغلاف بیرون کشند. صلح شمشیررامی فرساید-اماکینه ی فرسوده ی شما زنگارراازشمشیرمی زداید. اگراین خیابانها باردیگرروی آشوب ببیند بازندگی خودبهای صلح راخواهیدپرداخت. اکنون همگی متفرق شوید. شما-کپیولت-همراه من بیایید- و-مونتاگیو-شمابعدازنیمروز به مسندقانون وقضاوتمان خواهیدآمد تاداوری مارا ازاین بلوابشنوید.تکرارمی کنم اگرزودمتفرق نشویدکیفرتان مرگ است! (همه به جزمونتاگیو-خانم مونتاگیووبن ولیوخارج می شوند) مونتاگیو: (به بن ولیو)چه کسی این بلوای کهنه راتازه کرد؟ حرف بزنیدبرادرزاده.شماازآغازدراینجابودید؟ بن ولیو: وقتی رسیدم خدمتگاران دشمن شما- باخدمتگاران شماآماده نزاع بودند. به قصداستقرارصلح شمشیرکشیدم- که تیبالت باشمشیری آخته وچهره ای برافروخته سررسید- چنانکه فریادخشمش گوشم رامی آزرد. شمشیرگردسرمی چرخاندوهوارامی شکافت- چنان-که گویی صفیرشمشیرش تنهاخودش رابه سخره گرفته بود. هنوزچنگ ودندان نشان می دادیم که طرفین ازهرگوشه سبزمی شدندوبه جان هم می افتادند. تاکه شاهزاده آمدوطرفین راجداکرد. خانم مونتاگیو: رومئوکجاست؟امروزاورادیده ای؟ چه شادمانم که دراین غوغاحضورنداشت. بن ولیو: بانوی من-ساعتی پیش ازآن که خورشیدمقدس ازدریچه طلایی مشرق سربرارد خاطرافسرده ام مراازخانه بیرون راند. برسایه ی چنارستانی درمغرب شهر پسرتان رادیدم که گردش سحرگاهی می کرد. به سویش شتافتم-امامراندیده گرفت ودرپناه درخت زاری پنهان شد ودرآن خلوت صبح-احساسات اورا باخودقیاس مس کردم (که هرچه بیشتربکاوم کمترمی یابم-
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |